در فيلم ماتريكس يكي دو قسمت اول صرف اين مي شود كه به آن جوان بقبولانند كه تو هموني! يا باصطلاح :You Are The one يا Chosen One و هر دوي اين عبارات در ادبيات و سينماي آنطرفي ها خيلي تكرار شونده است. علت اينكه ما با اين مسئله كمتر مواجه هستيم چيست؟ چون نوع نگاه مسلماني به دنيا اينطور نيست. يكي از فرق هاي اصلي الهيات مسيحي با اسلامي در اين است كه آنها معتقد هستند خدا براي هر كسي برنامه اي دارد. يعني خدا هر كسي را براي هدفي خاص خلق كرده است . مي گويند: God had a plan for me و اينكه خدا براي من برنامه دارد نقطه مقابل تفكر اسلامي است كه شما مختار هستيد و ظرفيت خوب و بد شدن را داريد. يعني مسئله جبر و اختيار.
مي دانيد كه مسلمانان سني اشعري و اعتزالي هستند كه اشعريون به اختيار قائلند و اعتزاليون به جبر. و اعتزاليون در حال حاضر تا حدودي منقرض شده اند. اما فقه شيعي هم به اختيار معتقد است و حتي از پيشواي اول كه پرسيدند گفت اگر جبر بود بهشت و جهنم بي معنا بود و اصلا جزا و پاداش بي مورد مي شد. بگذريم … طولاني است. فقط بگويم كه من اين چيزها را شنيده ام و خوانده ام ومقصود من از اين حرف ها چيز ديگري است.
پس مسلمانان شيعه به اختيار فرد معتقدند و در نتيجه با اينكه خدا هر كسي را براي كاري ساخته كاملاً مخالف هستند و اصولاً اگر كسي حتي ته دلش هم فكر كرد خدا براي او برنامه خاصي دارد تا حدودي دچار كفر است. باور كنيد قضيه به همين اهميت است.
يك نفر مثل جرج دبليو بوش را تصور كنيد.مي گويند جد دهم يا يازدهمش پادشاه انگلستان بوده و در كل به يك خانواده اشرافي انگليسي وصل است. اغلب رئيس جمهور هاي آمريكا به دربار انگليس و فرانسه قديم وصل هستند. پدربزرگش فرماندار جايي و پدرش رئيس جمهور آمريكا بوده است.خودش تا بيست و يكي دو سالگي جواني عياش و خوشگذران بوده يا حداقل اهل همه چيز بوده است. اما در همان سالها دچار تحول روحي رفتاري مي شود. مشروب را براي هميشه كنار مي گذارد. پسر خوب خانواده مي شود. كليسايش ترك نمي شود. درس مي خواند و وارد سياست مي شود. فرماندار و رئيس حزب و رئيس جمهور مي شود. از طرفي از بچه گي توي كله اش فرو كرده اند كه خدا تو را براي كاري ساخته است و تو رسالت خاصي داري. حالا اين آدم طبق همان آموزه ها خودش را در اين جايگاه مي بيند. او منطبق بر اعتقاداتش فكر مي كند و عمل مي كند و خود را مسيح گونه مي بيند. خب چرا نكند؟ چيزي است كه آنجا همه به آن معتقد هستند. براي همين او يك مومن است.
از اينطرف جواني روستايي را تصور كنيد (فقط تصور كنيد و به كسي ربطش ندهيد) كه در شهرستان زندگي كرده و بزرگ شده است. زماني كه از صدقه سر سيستم عادلانه آموزشي آن دوران كه خيلي ها هنوز حسرتش را مي خورند در دانشگاه علم و صنعت تهران (كه آنزمان اسم ديگري داشته) قبول شده با خودش گفته: خدايا شكرت. خدايا فقط تو خواستي كه من اينجا قبول شدم. خدايا خواست تو بود. معلوم شد كه منو خيلي دوست داري .. منم دوست دارم.. و از اين حرف ها.
جنگ كه شده گفته بايد جواب خوبي هاي خدا رو بدم… و رفته جنگ البته فقط نه ماه و در شهر اهواز هم بوده اما به هر صورت با خودش فكر كرده خدا نخواست ما بريم تو خط.
خلاصه فوق ليسانس هم گرفته و بيشتر باور كرده كه خواست خداست او فوق ليسانس بخواند. در نهايت با سهميه رزمندگان دكترا قبول شده و در همان علم و صنعت دكترا گرفته ( خبر دارم كه شش ماه هم به ژاپن رفته به عنوان فرصت مطالعاتي) آنوقت به خودش گفته خدايا چقدر تو بزرگي.. چقدر منو دوست داري. حتماً جبران مي كنم.
خلاصه باز فرض كنيد اين شخصيت خيالي با مقدماتي شهردار تهران و در نهايت رئيس جمهور ايران شده است.
مي شود حدس زد درست همان شبي كه فهميده رئيس جمهور شده نماز شكر خوانده و سر نماز قسم خورده اين ماموريت را به نحو احسن انجام دهد. گفته خدايا مي دونم بايد كاري رو كه تو مي خواي انجام بدم. قول مي دم از كسي نترسم. قول مي دم فقط به رضاي تو فكر كنم. خدايا باورم نميشه.. اين منم؟ ….ود؟ همون پسر روستايي كه با كفش پاره مي رفت مدرسه؟ خدايا من…حتماً تو…
بله.. به اين ترتيب استاد باورش مي شود كه خدا او را براي اينكار خلق كرده و براي او ماموريتي تعريف كرده است. خب، اگر آدمي به اين فكر برسد بيمار است. چون فكر مي كند هر كاري كرد درست است. مي گويد وقتي خدا مرا به اينجا رسانده.. خب معلوم است خودش مرا راهنمايي مي كند. خودش مي گويد چكار كن. اصلاً من از خودم اراده اي ندارم. هر چه هست خواست خداست….
در دين اسلام حتي پيامبر هم خود را چنان برگزيده نمي داند و مصون از خطا نمي بيند. در مذهب شيعه، امام معصوم هم شب تا صبح مشغول گريه و دعا و طلب مغفرت است. من نمي توانم قسم بخورم فرد مورد نظر ما چنين آدمي است و اميدوارم نباشد اگر چه تمام نشانه ها را دارد. او يا هر كسي اينچنين باشد در مذهب شيعه كافر است و طعمه دوزخ خواهد بود.