بایگانیِ سپتامبر, 2007

كافر و مومن

سپتامبر 30, 2007

در فيلم ماتريكس يكي دو قسمت اول صرف اين مي شود كه به آن جوان بقبولانند كه تو هموني! يا باصطلاح :You Are The one يا Chosen One و هر دوي اين عبارات در ادبيات و سينماي آنطرفي ها خيلي تكرار شونده است. علت اينكه ما با اين مسئله كمتر مواجه هستيم چيست؟ چون نوع نگاه مسلماني به دنيا اينطور نيست. يكي از فرق هاي اصلي الهيات مسيحي با اسلامي در اين است كه آنها معتقد هستند خدا براي هر كسي برنامه اي دارد. يعني خدا هر كسي را براي هدفي خاص خلق كرده است . مي گويند: God had a plan for me و اينكه خدا براي من برنامه دارد نقطه مقابل تفكر اسلامي است كه شما مختار هستيد و ظرفيت خوب و بد شدن را داريد. يعني مسئله جبر و اختيار.

مي دانيد كه مسلمانان سني اشعري و اعتزالي هستند كه اشعريون به اختيار قائلند و اعتزاليون به جبر. و اعتزاليون در حال حاضر تا حدودي منقرض شده اند. اما فقه شيعي هم به اختيار معتقد است و حتي از پيشواي اول كه پرسيدند گفت اگر جبر بود بهشت و جهنم بي معنا بود و اصلا جزا و پاداش بي مورد مي شد. بگذريم … طولاني است. فقط بگويم كه من اين چيزها را شنيده ام و خوانده ام ومقصود من  از اين حرف ها چيز ديگري است.

 پس مسلمانان شيعه به اختيار فرد معتقدند و در نتيجه با اينكه خدا هر كسي را براي كاري ساخته كاملاً مخالف هستند و اصولاً اگر كسي حتي ته دلش هم فكر كرد خدا براي او برنامه خاصي دارد تا حدودي دچار كفر است. باور كنيد قضيه به همين اهميت است.

يك نفر مثل جرج دبليو بوش را تصور كنيد.مي گويند جد دهم يا يازدهمش پادشاه انگلستان بوده و در كل به يك خانواده اشرافي انگليسي وصل است. اغلب رئيس جمهور هاي آمريكا به دربار انگليس و فرانسه قديم وصل هستند. پدربزرگش فرماندار جايي و پدرش رئيس جمهور آمريكا بوده است.خودش تا بيست و يكي دو سالگي جواني عياش و خوشگذران بوده يا حداقل اهل همه چيز بوده است. اما در همان سالها دچار تحول روحي رفتاري مي شود. مشروب را براي هميشه كنار مي گذارد. پسر خوب خانواده مي شود. كليسايش ترك نمي شود. درس مي خواند و وارد سياست مي شود. فرماندار و رئيس حزب و رئيس جمهور مي شود. از طرفي از بچه گي توي كله اش فرو كرده اند كه خدا تو را براي كاري ساخته است و تو رسالت خاصي داري. حالا اين آدم طبق همان آموزه ها خودش را در اين جايگاه مي بيند. او منطبق بر اعتقاداتش فكر مي كند و عمل مي كند و خود را مسيح گونه مي بيند. خب چرا نكند؟ چيزي است كه آنجا همه به آن معتقد هستند. براي همين او يك مومن است.

از اينطرف جواني روستايي را تصور كنيد (فقط تصور كنيد و به كسي ربطش ندهيد) كه در شهرستان زندگي كرده و بزرگ شده است. زماني كه از صدقه سر سيستم عادلانه آموزشي آن دوران كه خيلي ها هنوز حسرتش را مي خورند در دانشگاه علم و صنعت تهران (كه آنزمان اسم ديگري داشته) قبول شده با خودش گفته: خدايا شكرت. خدايا فقط تو خواستي كه من اينجا قبول شدم. خدايا خواست تو بود. معلوم شد كه منو خيلي دوست داري .. منم دوست دارم.. و از اين حرف ها.

جنگ كه شده گفته بايد جواب خوبي هاي خدا رو بدم… و رفته جنگ البته فقط نه ماه و در شهر اهواز هم بوده اما به هر صورت با خودش فكر كرده خدا نخواست ما بريم تو خط.

خلاصه فوق ليسانس هم گرفته و بيشتر باور كرده كه خواست خداست او فوق ليسانس بخواند. در نهايت با سهميه رزمندگان دكترا قبول شده و در همان علم و صنعت دكترا گرفته ( خبر دارم كه شش ماه هم به ژاپن رفته به عنوان فرصت مطالعاتي) آنوقت به خودش گفته خدايا چقدر تو بزرگي.. چقدر منو دوست داري. حتماً جبران مي كنم.

خلاصه باز فرض كنيد اين شخصيت خيالي با مقدماتي شهردار تهران و در نهايت رئيس جمهور ايران شده است.

مي شود حدس زد درست همان شبي كه فهميده رئيس جمهور شده نماز شكر خوانده و سر نماز قسم خورده اين ماموريت را به نحو احسن انجام دهد. گفته خدايا مي دونم بايد كاري رو كه تو مي خواي انجام بدم. قول مي دم از كسي نترسم. قول مي دم فقط به رضاي تو فكر كنم. خدايا باورم نميشه.. اين منم؟ ….ود؟ همون پسر روستايي كه با كفش پاره مي رفت مدرسه؟ خدايا من…حتماً تو…

بله.. به اين ترتيب استاد باورش مي شود كه خدا او را براي اينكار خلق كرده و براي او ماموريتي تعريف كرده است. خب، اگر آدمي به اين فكر برسد بيمار است. چون فكر مي كند هر كاري كرد درست است. مي گويد وقتي خدا مرا به اينجا رسانده.. خب معلوم است خودش مرا راهنمايي مي كند. خودش مي گويد چكار كن. اصلاً من از خودم اراده اي ندارم. هر چه هست خواست خداست….

در دين اسلام حتي پيامبر هم خود را چنان برگزيده نمي داند و مصون از خطا نمي بيند. در مذهب شيعه، امام معصوم هم شب تا صبح مشغول گريه و دعا و طلب مغفرت است. من نمي توانم قسم بخورم فرد مورد نظر ما چنين آدمي است و اميدوارم نباشد اگر چه تمام نشانه ها را دارد. او يا هر كسي اينچنين باشد در مذهب شيعه كافر است و طعمه دوزخ خواهد بود.

راننده تاكسي

سپتامبر 19, 2007

سر نيايش، بالاي جنت آباد منتظر تاكسي هستم. تاكسي خط آبي را مي بينم. مي گويم مستقيم مي ري آقا؟ من تا سر همت ميام. ميگه بله. مي نشينم. .لاغر و سياه چرده و از نظر من ملنگ. خيلي زياد بي اهميت. يك نفر ديگر هم مي گويد چهارراه اولي و مي نشيند.

با حداكثر سرعت ممكن مي رود. بعد از چهار راه اولي خانمي با دو بچه مي گويند سر همت. مسافر دومي در حاليكه پياده مي شود مي گويد بله خانم مي ره. 200توماني مي دهد و 50 تومان پس مي گيرد. مي گويد ممنون و مي رود.

با خودم فكر مي كنم وقتي براي اين چهار قدم راه – حدود يك سوم مسيري كه معمولا 100 تومان كرايه مي گيرند- 150 تومن از اين يارو گرفت پس از من هم كمتر نمي گيرد.فكر مي كنم كه چه اهميتي دارد. حوصله بحث ندارم. مخصوصاً كه راننده مدل آدم بي شخصيت است.

خانم پشتي مي خواهد يك چهار راه پايين تر از همت پياده شود. خيلي زود 300 تومان به راننده مي دهد. در واقع از قرار نفري 100 تومن پول داده است. راننده كه پول را مي گيرد و مي شمرد، منتظرم كه چيزي بگويد.

-خانوم كرايه تون ميشه 450 تومن.

-ما همين نيم ساعت پيش اومديم بالا 300 تومن حساب كردن.( با تندي و عتاب)

- اون شخصي بوده خانم. كرايه ما ميشه 450 تومن.( با لحن شاكي)

- من تازه از دهات اومدم كرايه رو نمي دونم. ( بسيار ناراحت و شاكي)

و در همين حال يك 200 تومني هم به راننده مي دهد.

- آره از لهجت معلومه. ( زيادي راحت)

و 50 تومان به خانم پس مي دهد.

واقعيت اين است كه آن خانم كمي ته لهجه شهرستاني دارد ولي نه در حدي كه دهاتي حساب شود.

همه – از جمله بچه ها- ساكت مي شوند.جواب راننده بسيار زننده است.فكر مي كنم اين مادر، جلو دو تا بچه اش بدجوري كنف شد.

فكر مي كنم بايد چيزي بگويم. تا پياده شدن من راهي نمانده است. از طرفي راننده واقعاً آدم حسابي نيست. اين خانم هم از همان اول خيلي تند رفت. براي اينجور مسيرها بايد 100 تومن بالا پايين را در نظر بگيري. يك دقيقه بعد كرايه ام را داده ام و بي حرف پياده شده ام. اما اعصابم خراب است.

با خودم فكر مي كنم بايد با راننده حرف مي زدم. بايد بلافاصله وقتي آن حرف را به خانم زد مي گفتم: آقا اين چه طرز صحبت كردنه. شما مگه خودت مادر نداري؟ اين خانم با دو تا بچه ش نشسته تو ماشين شما. بايد اينجوري باهاش حرف بزني.

فكر مي كنم همين ها را مي گفتم كافي بود. حتماً آن خانم خوشحال مي شد و بچه هايش فكر نمي كردند مادرشان كنف شده است.

باز فكر مي كنم. نه، مثلا مي گفتم كرايه هم داري زياد مي گيري. اين مسير كرايه ش صد تومنه. اصلا شما كه سهميه بنزين داريد. حالا من از شما شكايت مي كنم اونوقت تو تاكسيراني با هم صحبت مي كنيم. حالا باز اونجا كه بيايي زن و بچه دار مي شي و از اين حرفا. ولي اينجا كه بايد به يه خانم احترام بذاري رفتارت اينه.

باز فكر مي كنم. همون اول خودمو معرفي مي كردم. مي گفتم ببينيد آقا من خسرو آل ملا هستم. براي اينكه بترسانمش مثلاً مي گفتم شهردار منطقه 5 تهران. اين رفتار شما واقعاً زننده بود. با يه شهروند نبايد اينجوري صحبت كنيد. شما فكر مي كني كرايه ات ميشه اينقدر بگو خانم كرايه من اينه، شما اگر شكايتي داري زنگ بزنيد به واحد شكايات و بازرسي تاكسيراني.

به خودم مي گويم. خب حالا كه هيچ غلطي نكردي. باز هم گذاشتي يارو بره دنبال كارش.باز مي گويم راننده آدم حسابي نبود. هر چيزي مي گفتم يه جواب زشتي مي داد… خب يعني من با 180 سانت قد و 90 كيلو وزن حريفش نبودم؟ چرا بابا يارو معتاد بود. فكر ميكنم همون نشسته هم مي شد يه مشت به صورتش بزنم. ولي خب اينا اغلب يه چيزي زير صندلي واسه دعوا دارن. به خودم مي گويم. بهش مي گفتم….

بايد تاكسي بگيرم. هنوز يك مسير ديگر تا خانه راه است.ولي مي دانم كه تا آخر شب كلافه ام.

سخن اول

سپتامبر 17, 2007

هنوز مطمئن نيستم كه با وردپرس هم بشود چيزنوشت. ما به همان سيستم هاي فارسي كنترل شده خو كرده ايم و با اين ابزار محصول آنور آب، خيلي هم راحت نيستيم. با اين وجود و ضمن ابراز نگراني از اينكه قالب هاي وردپرس فارسي پيدا نكرديم و لاجرم به همان نسخه پيش فرض اينها قناعت كرديم بسم ا… را مي گوييم و وارد گود مي شويم.

البته اين روزها گويندگان بر فراز منابر فراوانند و اينكه من يك نفر هم چيزي بنويسم يا ننويسم فرق چنداني براي عموم نخواهد داشت ولي براي يك نفر- كه خودم باشم- توفير دارد. پس به ياد آن مرد بزرگ و با نقل به مضمون فرموده او مي نويسم :

“… من اين مكتوب را نه براي بزرگداشت خدايان مي نويسم و نه براي چاپلوسي حاكمان… كه از خدايان نا اميد شده ام و از حاكمان دلم به تنگ آمده است… و نگران آن نيستم كه اين نوشته خوانده شود و چشم ندارم كه كسي پندي از آن بياموزد تا از خطايي پيش گيري شود…چون مي دانم انسان در طول قرون و اعصار تغييري نكرده و همواره اشتباهات خود را تكرار كرده است… من آن را براي خودم مي نويسم تا اين روزهاي سرد و سياه راحت تر بگذرد….”

چنين نوشت خسرو آل ملا كه در همه عمر تنها بود ….