با اينكه هميشه سعي مي كرديم به خنده برگزار كنيم اما قضيه براي مهدي جدي بود. از طرفي هم كلاسي بوديم و در نتيجه همه ما شبنم رو مي ديديم و درست مثل بقيه هم كلاسي ها در موردش حرف مي زديم. از نظر من كه فرقي با بقيه نداشت. حالا چطور شده كه مهدي با اون هيكل بدنسازي شده و تريپ شهرستاني به قول خودش عاشق شبنم شده بود هميشه واسه من سوال بود.
البته سعي مي كردم بفهمم كه سليقه آدما فرق مي كنه و هر كسي يه مدلشو دوس داره ولزومي نداره همه داغشو دوس داشته باشن. كوتاه و بلند هر كدوم طرفدار خاص خودشو داره. در نهايت اين قضيه در ظاهر واسه هيچ كس مهم نبود. اما چرا… مثلا ما در مورد خيلي ها شوخي ناجور مي كرديم. دو تا مريما يا بهنوش يا خانوم سلطاني يا هر كي. اما در مورد شبنم ديده بودم كه زياد شوخي نمي كنن. مهدي واسه ما اهميتي نداشت اما اينقدر گفته بود كه بقيه هم باورشون شده بود.
هم اتاق بودن من و مهدي هم باعث مي شد اين قضيه بيشتر يادم بياد. در كل كه دوست نداشت راجع به اين قضيه صحبت بشه. انگار مثلا بحث ناموسي باشه. البته تو جمع قضيه فرق مي كرد. وقتي سه چهار نفر جمع مي شدن در عمل نمي تونست جلو بچه ها رو بگيره. هر كي يه چيزي مي پروند و اسباب خنده بود. اما هر چي تو جمع تحمل مي كرد وقتي دو نفر بوديم اوضاع عوض ميشد. احساس مي كردم توقع دشت كه من بفهمم. رعايت احوالات كنم. البته من هم سعي نمي كردم وارد اين بحث بشم. از نظر من يه جور حماقت بود.
بارها هم سعي كردم بهش بگم اينهمه فكر كردن راجع به يك نفر بدون اينكه طرف مقابل بدونه تو چه احساساتي داري در نهايت مريضت مي كنه. اما كو گوش شنوا. از يه طرف به قول خودش عاشق شده بود و از طرفي هم خود كم بيني معمول. حالا انگار شبنم كي بود. اونم كه خوابگاهي بود. پس اينهمه شل كن سفت كن نداشت. نظر من هم اين بود كه اصلا به هم نمي خورن. هر كدوم تو يه دنياي متفاوت زندگي مي كردن.
مهدي چه دست و پايي مي زد. هر كاري مي كرد غير از اون كار اصلي. توي دانشكده همش دنبال راه انداختن گروه و دسته بود. آقا اين هفته بريم كوه. اسم نويسي. خانوما كي مياد؟خانوم اصغر زاده هم مياد؟ و مهدي چه حالي مي كرد. بچه ها روز قبل امتحان جمع شيم مسئله حل كنيم. خب كيا ميان؟ خانوم اصغرزاده شما هم تشريف ميارين؟ خيلي خوبه. يا مثلا شنيد كه شبنم يه مطلبي داده واسه نشريه. فورا رفت دفتر نشريه كه آقا اگه مطلب هست بديد من تايپ كنم. كامپيوتر داشت تو اتاق. بعد با چه افتخاري جدول همكاران نشريه رو مي ساخت و اسم خودشو كنار اسم شبنم مي گذاشت. من كه حسابي مي خنديدم چون مجبور شد چند ماه مطالب نشريه رو تايپ كنه.
يه روز شرط بستم كه پسورد كامپيوترش رو دربيارم. اكبر و حسين گفتن غير ممكنه. گفتم بريم اتاق. روشنش كردم. باكس مسخره پسورد اومد. اول زدم اس اچ كه غلط بود. زدم اس اچ اي بي ان اي ام كه اينم غلط بود. بعد يادم اومد كه مهدي دوس داره هر دو با هم باشن هميشه. زدم اس اچ ام … خودش بود. ذهن اين آدم اينقدر ساده بود.
حالا بحث دوست داشتن يه سوء تفاهم قابل دركه اما اينكه فكر كني اين عشق تو خيلي مقدسه ديگه يه دروغه. همين مهدي هر روز تو هر كلاسي مي دويد مي رفت پشت سر شبنم مي نشست. خب اين عشقه؟ يعني من نمي دونم تو در نمام مدت داري قد و بالاي شبنم رو ديد مي زني؟ يعني من نمي دونم داري با بوي عطرش حال مي كني؟ باز اگه به تخته نگا كني من مي گم دنبال حس قشنگ با هم بودني اما وقتي چشم از پايين تنه اش بر نمي داري خب معني اش اينه كه داري چشم چروني م كني رفيق من! اصلاً همون روزي كه خودكارش افتاد. خب ما همه بلند شديم بريم. من اينور نشستم پس وقتي راه مي افتم شبنم درست جلوي منه. خودكارش هم خيلي تصادفي مي افته. من خم ميشم خودكارو برمي دارم مي گم ببخشيد خانوم اصغرزاده بر مي گرده مي پرسه بله؟ مي گم خودكارتون افتاد و بهش مي دم. اونم مي خنده مي گه مرسي حواسم نبود. حالا شب بايد به مهدي جواب پس بدم. مي گه چرا ندادي من بهش بدم. تو كه مي دونستي; واقعاً ديگه اسكل شديا; نه تو لابد خودت برنامه اي داري; من؟ اصلاً تو خوابم هم نمي بينم دنبال همچين دختري برم; آره مگه اينكه خوابشو ببيني. مگه از رو جنازه من رد بشي; برو بده بابا …
بالاخره هم همين خودنمايي ها كار دستش داد. فكر مي كرد تاريخ آز فيزيك بايد عوض بشه. شروع كرد به امضا جمع كردن. كلاً پونزده نفر بوديم. برا هيچ كس مهم نبود. ده تا امضا جمع كرد و داد به استاد. اونم تاريخ رو عوض كرد انداخت به دو روز قبل. تداخلي نداشت. امتحان آخري بود و بعدش هم تعطيلات آخر ترم. دو هفته بعد كه برگشتيم مهدي يه روز گفت بريم امور خوابگاهها. گفت يه كاري دارم. رفتيم امور خوابگاهها. اول ترم بود و شلوغ. دختر و پسر. سه تا از دختراي دانشكده رو ديدم. شبنم بينشون بود. مهدي رفت تو اتاق معاون. شبنم اومد طرف من. پرسيد آقاي محرابي خيلي كار دارن؟ گفتم نه مياد الان. دستپاچه و اخمو بود. گفتم چيزي شده؟ گفت با خودشون كار دارم. خيلي تعجب كردم. اگه مهدي مي دونست شبنم كارش داره با كله ميومد بيرون. اتفاقا چند دقيقه اي طول كشيد. فكر كنم همين بيشتر شبنم رو عصباني كرد. حرص مي خورد. مهدي اومد بيرون.
ببخشيد آقاي محرابي. مهدي كفش بريد. با تركيبي از هيجان و علاقه و نگراني و لبخند و خيلي چيزاي ديگه…; بله سلام خوبيد شم… بفرماييد…;شما تاريخ آز فيزيك رو عوض كرديد؟ ;آز فيزيك.. بله امضا جمع كرديم بله بچه ها ده نفر يعني بچه هايي كه بودن امضا كردن استاد… ;شما بيخود كردي آقاي محرابي. من شهرستان بودم. همه كارامو واسه اين امتحان برنامه ريزي كردم. هيشكي هم به من خبر نداده بود.( اينجا ديگه بغض كرد.) من همچين درس الكي رو بايد بيفتم. چو شما آدمي هستي كه دوس داري هي خودتو نشون بدي. تو همه كارا فضولي مي كني. همه چيز دانشكده رو به هم ريختين. آدم بايد اينقدر بفهمه كه وقتي يه تاريخ امتحان مي خواد عوض بشه از همه بايد نظر بخوان. من به خانوم رضواني هم گفتم. شما اصلاً حق نداشتي اين كارو بكني…. من باقي مطلب رو نشنيدم چون داشتم از پله ها پايين مي رفتم و كلاً هم اون روز امور خوابگاهها شلوغ و پر از همهمه بود.داشتم به اين سريال مزد ترس فكر مي كردم.